--تنـهایی مـــــــــــــــن--
اگر تو نبودى من ندانستم كه تو كسيتى ..
«خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که بر لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: «نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است. میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در میآرد پس، به سمت گل تنهایی میپیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او میپرسی خانه دوست کجاست؟» سهراب سپهری به تو می اندیشم. پس در خویش می شکنم و فرو می ریزم. به تو می اندیشم و ذوب می شوم در شرمِ خویش و در حقارتِ بزرگم. بر تو آیا چه گذشت، علمدار! آن گاه که بیرقِ سپاهِ کوچکِ برادر، در دستِ تو مانده بود. پس تو دستی برای نگاه داشتنش بر پیکر نداشتی و بیرق بر زمین افتاد. بر تو آیا چه گذشت، سقّا! آن گاه که فغان العطش، از خیمه ها بیرون می پاشید؛ پس تو سقّای کاروان بودی و شرم، خونِ تو را به جوش می آورد. حال تو مانده ای و تنهایی حسین. دیگر سپاهی نمانده است و برادر، تنهاست. همه ی سوارانِ عاشق، یک به یک، دلاورانه خاک را بوسیدند. اینک تویی، سقّا و علمدار، بشتاب که برای برادر یاوری جز تو نمانده است. و هنوز از خیمه ها صدای العطش می تراود. این مشک تهی را بر دوش افکن! بگذار این جماعت، خاطره ی علی را باز هم زنده و ایستاده ببینند. چه کسی است که در برابر تو خواهد ایستاد؟ فرات تورا می خوانَد که دیری است منتظرِ دلاوری چون توست. گام هایت، آبِ ساکنِ فرات را توفان می کند. بتاز مرد! آنان که در مقابل تو صف آراسته اند، دندان می نمایند. آیا کدام صف در هجومِ اسطوره وارِ تو، از هم نخواهد پاشید؟ نگهبانانِ آب، مبهوت می نگرند. گردبادی گویی برخاسته است، چنان که نینوا، در تاخت و تازش به هم پیچیده است. پهلوانی نشسته بر اسبی دلیر، تیغ علی در دست، مشکِ حسین بر دوش، راهِ فرات می پیماید. پس هر سربازی به سویی می گریزد. آخر، علمدار آمده است. ×تو این شبا التماس دعا.... ×ببخشید چند وقتی نبودم...امیدورم اینجا رو فراموش نکرده باشید... غروب، در نفس گرم تو آرمیده است ای
آسماننشین! به زلالی آینههایی که در غربت، به کام سنگ در میآیند! من در عجبم تو
ای بغداد! چگونه تاوان این گناه را خواهی داد که آسمانِ غرق در اندوه، تو را نفرین
میکند و کوچههای زخم دیده، بیلیاقتی تو را قهقهه میزنند. مظلوم من! دل کدامین یاسمین، از غربتت به درد آمد که اینچنین، به خاکیان پشت
کردی و آسمان نشینی را پیشه؟ یاسین من! مفسران نگاهت، قاصدکهای پژمرده در باغ
هستیاند. ای ستودنی! مدینهی فاضلهی چشمهایت را، جایگاهی است والا. ... و من، مدینه را،
این غربت همیشه جاری را، در اندوهی مطلق، به فرزندت علی میسپارم. اکنون دستان
آسمان چتری میشود که صبح را ارزانی بهشت کند و آسمان، این بلند همیشه، غربت تو را
در خون خواهد گریست و در ماتم تو، قرنها بر زمین، این خاکی ناشایست، خیره خواهد
ماند. ای دستهایت به نور بهشتی آغشته و آیه آیه
رحمن در خونت جاری! چگونه میشود غربتت را در واژهها به تصویر
کشید؟ چگونه شامگاهان، در غربتت اشک بریزم؟ «امالفضل»، در حریم تو
یک زن بود و آسیه در خانهی فرعون، زنی دیگر. کدامین زخمت را بسرایم ای ستارهی
فروزان بهشتی! آسمان نشین من! تو نیستی امّا ... اكنون در فراغ ياران دلخسته ام و دلشكته ام با كدامين عزم كنم كه ميخواهم بيايم اي ياران صبر كنيد، صبر، منهم خواهم آمد . مرا در اين دنياي فاني تنها نگذاريد ، اكنون تنهاي تنهايم و روحم مشتعل عشق ديدار با اوست ، او را بندگي مي كنم از آن جهت كه به من هستي داد و به او عشق مي ورزم از آنكه به من دوستاني اينچنين داد و از او ميخواهم كه مرا پيش شما آورد . آري آري چنين است اي برادر روزي مغرور مي شدي به مقام و روزي مغرور مي شوي به ثروت و آنچه براي تو باقي مي ماند اين است ، دنيا تورا فريب داده ، دنيا تو را گول زده است ، آري شيطانها از راه بي راهت كردند و در اعماق گمراهي رهنمونت داده اند ، آري برادر بيا و باهم جامه تن را رها كنيم و عزم جزم كنيم كه هرگز خلاف نكنيم و هرگز گمراه نشويم و از او هم بخواهيم كه اوست مسبب اسباب، اوست مخلق اخلاق ، سخني ديگر دارم و آن اينست : سیدمحمدجعفرهاشمی گلپایگانی ۱۴/۰۴/۱۳۶۵ ×اگرشما نبودید نمیدونم با کی دردودل میکردم...خودتون کمکم کنید... ای شهیدان خدایی.. ×به قول یه رفیق با تمام وجود میگم اهدٍ نَا صِراطً المٌستٔفقیم ماه مهراومد... بوی کتابو دفتر نو.... دوباره شلوغ کردن من و دوستام.... با روزی چند تا امتحان...
×خدایا به خودت توکل میکنم ،کمکم کن.. × هفته دفاع مقدس خیلی دوسش دارم..
زخم شب می شد کبود. ×ستایش خدایى را که با من دوستى کند در صورتى که از من بى نیاز است امده ام ای شاه پناهم بده.. ریزش 30 روزهی باران رحمت... فصل مهربانی و اجابت دستان دعا... فصل اشك های بی دریغ «ندامت»! و امروز دست های روزه داران، برای گرفتن «عیدانه» به آسمان بلند میشود كه امروز عید فطرت های پاك است، عید دعاهای مستجاب شده، روز جشن شكست ابلیس، همایش بین المللی روزه داران در وداعی و آغازی دگر...! الهى... نوای نامت به آتش میكشد بند بند این نیستان در سكوت فرو رفته را... و به وجد میآورد هیجانات فروكش شده را...! الهى... این قلب هراسناك كه امید چهاردیواری ضلالت و گمراهی است، به آرامش نمیرسد؛ مگر به نور روشن هدایت تو و زخم های چركین روح كه به تیرهای زهرآلود گناه مبتلا گشته درمان نمیشود؛ مگر به مرهم احسان تو...! الهى... ببخشای بر من، به آنچه واقف تری از من كه اگر به رفتار خویش بازگشتم تو نیز به بخشایش بی كرانت بازگرد..... ×عید فطر مبارک.. ×بیایید در قنوت نماز عیدمون همه باهم بگیم: آللّهُمَـ عَجّلـْ لٍوَلیکـَ الْفَــرَجْ ×اى پروردگار من ... بوسیله خودت من ترا شناختم(ابو حمزه ثمالی) به صبح،من نظاره ایی کردم ×امروز وبلاگم یه ساله شده....تولدش مبارک ×مرا به حال خودم رها نکن


یادتون قضیه کفش من..(مخاطب خاص)
(این منم دانش اموز کوشا مدرسه)
یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه
یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه
در بیابانی که من بودم
نه پر مرغی هوای صاف را می سود
نه صدای پای من همچون دگر شب ها
ضربه ای به ضربه می افزود.
***
تا بسازم گرد خود دیواره ای سر سخت و پا بر جای،
با خود آوردم ز راهی دور
سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.
ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند
از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله غولان
که خیال رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست.
***
روز و شب ها رفت.
من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.
نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته ها می داد آزارم.
لیک پندارم، پس دیوار
نقش های تیره می انگیخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن می ریخت.
***
تا شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا درآمد پیکردیوار:
حسرتی با حیرتی آمیخت.
![]()

پيامبراني-نه در اعصار قوم يهود
كه در صورت سيرت، از ما بزرگ ترند
از ما،
مايي كه عطر كارخانجات فرانسه
كفاف زدودن هفت روز تعفن تجريداتمان را نمي دهد
به تضادها چشم دوختن،جز سر درد عايدي نخواهد داشت
كودكيمان را باختيم،ر
كافي است
بو كنيدُ نترسيد از تعفن مردارهاي پوسيده
و نترسيد از كركس ها و كفتارها
آنها نانُ گل ِ سرخُ باران را درك مي كنند
و در خاطرشان حتما كبوتري پريده،يا نشسته است حسین پناهی

که داشت آسمانش را درو میکرد
که داشت در سبدی مشکی
ستاره هاشو جابجا میکرد
و یک ستاره دور شد از چشم
و یک ستاره جا ماند از شب
و یک ستاره که مثل هر شب
خجالتی تر از هر لحظه
سپیده را به تماشا میبرد
و منتظر رفتن شب بود
ستاره ای که هیچکس او را
ستاره ی شب نمی نامد
ستاره ایی که هیچکس او را
تو بازیِ زیبای احساس
یعنوان یار نمیداند
و آن،ستاره ی،امید است
ستاره ی طلوع زیبایی
ستاره ایی که روزی اورا
زِ آسمان صبح میچینند ...
چون با وجود تمام اين گناهان، خودت ميداني که دوستت دارم. (ابو حمزه ثمالی)
| [-Design-] |























